دلم میخواست با دست پر برگردم، انقد حرف داشتمکه راستش ترسیدم دوباره بیام اینجا...از اون همه حرف تلنبار شده روی دلم و مغزمو روحم ترسیدم...اما الان دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد...درست همینامشب...وقتی میام نوشته های قبلیمو میخونم...اسم علی...یه هم اسمش تازگیا اومده توی زندگیم...ولی عجیبه ک من هنوز به اون فک میکنم...چرا؟خیلی حرفا دارم...خیلی حرفا....دلم می
برچسب:
نویسنده: حامد ایمانی
تاريخ: چهارشنبه
9 اسفند
1396 ساعت: 18:24